پارت سی و سوم :
کایلا وقتی از جلوی رهاب رد شد، دیگه حتی یک بار هم پشت سرش رو نگاه نکرد.
در اتاق رو بست و بهش تکیه داد.
همین که مطمئن شد رهاب نمیتونه صورتش رو ببینه، بغضی که از دیشب توی گلویش گیر کرده بود شکست.
دستش رو روی لبهاش گذاشت و چشمهاش رو بست.
هنوز گرمای اون بوسه رو یادش بود...
اما بیشتر از خود بوسه، جملههای رهاب توی سرش میچرخید.
_اصلاً با Ù
لطفا صبر کنید...

نسترن
0ای بابا ای بابا ای بابا..