پارت سی و دوم :
رهاب فکش رو سفت کرد.
_ کجا میخوای بری؟
کایلا کیفش رو روی شونهاش جابهجا کرد و با خونسردی عجیبی گفت:
_ بخوابم.
_ همین؟
_ آره.
_ اینهمه حرف زدی، بعد میخوای بری بخوابی؟
کایلا پوزخند زد.
_ خب چی کار کنم؟ وایسم تا دوباره بهم بگی گوه نخور؟
رگ کنار شقیقهی رهاب زد بیرون.
_ داری عمداً رو اعصابم راه میری.
_ شاÛ
لطفا صبر کنید...
