آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سی و یک :
و از گوشه چشم به مهکامه که موبایلش داخل دستش را ثانیهای چک کرد، پلکی زد و سر پایین انداخت. تا رسیدن به رستورانی که روف گاردن ساختمان بود، هیچ حرفی نمیتوانست این فاصله و سکوت بینشان را بشکند و همین حس سنگینی را تا ته ذهن سروش راه داده بود. صندلی را برای مهکامه عقب کشید و بعد مقابلش پشت میز نشت. نگاه مهکامه به اطراف رستوران سبک کلاسیک چرخید تا به نگاه منتظر او رسید و گوشه لبش را گزید. لبخن
لطفا صبر کنید...
