یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت نوزده :
- ناراحت نباش خاله. از این چیزا برای آدم خوبه. آدم یادش میاد که زندگی همیشه طبق برنامه نیست.
سهیل با شیطنت تمام داشت نگاهم میکرد، انگار فهمیده بود دارد چه بلایی سرم میآورد.
دستش را گرفتم و بوسیدم.
- بیادب کوچولو.
خاله لیوان چای تازهای به سمتم گرفت و گفت:
- راستی سه هفته دیگه امتحانات تموم میشه. بعدش بیا شهرستان پیش ما یه چند روزی؟
- باشه. اگه بشه.
صورت خاله ناگهان
لطفا صبر کنید...
