پارت بیست و نهم :
لبخند بسیار کمرنگی زد.
_تا وقتی خودم نگم، این ازدواج تموم نمیشه.
کایلا با ناباوری گفت:
_یعنی چی؟
رهاب دوباره چشمش رو به جاده دوخت.
_یعنی اینکه دفعهی بعد قبل از اینکه اسم طلاق رو بیاری، خوب فکر کن.
کایلا آروم گفت:
_ولی تو که منو نمیخوای...
رهاب چیزی نگفت و
چند ثانیه بعد فقط یه جمله از بین دندون های فشردهش بیرون اومد:
_ای

لطفا صبر کنید...

مهسا
0داستان قشنگیه ولی این همه تکرار چند سطر واقعا خسته کننده و غیر منصفانست که قسمتی از پارتی که برای خوندنش داریم هزینه می دیم تکراری باشه حداقل می تونید به جای این همه تکرار تو پارتها پارت جبرانی بزارید