پارت سی :
با حرفی که کایلا زد سکوت سنگین بینشون شکسته شد
رهاب چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بیشتر شبیه این بود که داشت دنبال معنی واقعی سؤال کایلا میگشت.
کایلا وقتی سکوتش رو دید، نگاهش رو دزدید و با پوزخند گفت:
_چی شد؟
رهاب همچنان نگاهش میکرد.
_هیچی.
_پس جواب بده.
_چرا برات مهمه؟
کایلا سریع برگشت سمتش.
_مهم نیست.
رهاب پو
لطفا صبر کنید...
