پارت بیست و هفتم :
رهاب با چشمای برزخی رساوین رو نگاه میکرد و دستش هر لحظه مشت تر میشد!
تا جایی که بند انگشتاش به سفیدی میزد و رگ شقیقه ش بیرون زده بود
تنها با صدایی که به سختی سعی در کنترلش داشت گفت:
_کایلا گمشو تو ماشین
رساوین مثل اجل معلق پرید وسط:
_با کایلا درست صحبت کن رهاب...
رهاب دوباره تکرار کرد:
_گفتم گورتو گم کن تو ماشین تا من بیام
چشمای رهاب برزخی شده بو
لطفا صبر کنید...
