پارت بیست و ششم :
کایلا چند لحظه به رهاب خیره موند.
مردی که چند ساعت قبل باعث شده بود از ترس تمام بدنش بلرزه، حالا توی خواب آروم افتاده بود.
کایلا نگاهش رو ازش گرفت.
_ ازت متنفرم...
واقعا متنفر بود؟
کیفش رو برداشت و نگاهش دوباره روی رهاب افتاد.
برای یه لحظه دلش خواست برگرده.
اما یاد حرف دیشب افتاد.
.برام مهم نیستی.
لبهاش رو روی هم فشار داد.
لطفا صبر کنید...
