پارت بیست و پنجم :
صدای لرزون کایلا توی اتاق میپیچید.
_ تو رو خدا... نکن رهاب...
اما جملهاش نیمهکاره موند و رنگ صورتش یکدفعه پرید.
چشمهاش برای چند ثانیه روی صورت رهاب ثابت موند و بعد پلکهاش سنگین شد.
_ سرم...
رهاب همکن لحظه مکث کرد.
_ چته؟
کایلا دستش رو به شقیقهاش گرفت.
_ سرم...سرم گیج میره...
رهاب چند ثانیه خیره موند و
خشم توی ص
لطفا صبر کنید...
