خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هشتم :
سهیل نگاه کوتاهی به سالن انداخت و دوباره چشمهاش رو روی بلوط ثابت کرد.
_پس چرا هر بار من نزدیکتون میشم، یه کاری پیدا میکنین؟
بلوط برای چند لحظه چیزی نگفت.
_شاید چون عادت ندارم کسی اینقدر مستقیم نگام کنه.
سهیل لبخند خیلی کمرنگی زد.
_من مستقیم نگاه میکنم؟
_خیلی.
_بدتون میاد؟
بلوط مکث کرد.
سؤال سادهای بود، امØ
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنون عزیزم زیبا بود خدا قوت. واقعا سخته بخوای عشق کسی رو که دوستش داری ازقلبت بیرون کنی