خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و یک :
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
آشپزخونه تاریک بود و فقط نور کمرنگ چراغ بالای کابینت، نصف صورتش رو روشن کرده بود.
برزین منتظر جوابم نموند و راه افتاد سمت آشپزخونه.
من هم با مکث کوتاهی دنبالش رفتم.
نمیدونم چرا هر قدمی که برمیداشتم، قلبم محکمتر میزد.
شاید چون اولین بار بود که قرار بود من و اون، بدون حضور ترنم، تنها باشیم.
نه بیمارستانÛ
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم زیبا بود. منم کنجکاوم بدونم پدرت چه کرده که ترنم انقد ازش وحشت داره