پارت یازده :

چند روز اول همین‌جور بی‌تفاوت می‌گذشت و دست‌ودلم به کار نمیرفت. خیلی وقت بود فقط غذای آماده خورده بودم و حالا ترک عادت سخت بود. او هم، به گفته خودش، عمل کرده بود؛ صبح‌ها بیرون می‌رفت، در غیر این صورت فیلم می‌دید و تفریح می‌کرد. فقط از بیمارستان که برمی‌گشت، غذا می‌خرید.
من هم گوشه‌ای از اتاق کز کرده بودم و او هم تلاشی نمی‌کرد کنارم قرار بگیرد. می‌دانست احتیاج به زمان دارم.
ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سایه

    1

    عالی بود خیلی جالب بود دوستش دارم

    ۱ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم

    ۱ ماه پیش
  • فندق

    1

    چطور باید ادامه داستان و بخونیم؟

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    روی کادر سبز رنگ بزنید عزیزم پیام پشتیبانی میاد براتون

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنونم عالی مثل همیشه. ای بابا اون زن بیحیاست این بیچاره چه کنه آخه😄

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    2

    سعی خودت بکن زندگی جدید بسازی و مژگان رو هم بکنی تو دیوار تابسوزه

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    دقیقا 😅

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️