پارت پنجاه و نهم :
«سپیدار»
صدای قفل که افتاد، چند ثانیه هیچکداممان حرف نزدیم. اتاق کوچکتر از چیزی بود که از بیرون به نظر میرسید. یک دیوار فلزی در مقابلمان، دو دیوار در طرفین و یک چراغ سفید و ضعیف که بالای سرمان مدام سوسو میزد. بوی آهن، رطوبت و چیزی شبیه روغن سوخته در هوا پیچیده بود. برفین روبهروی در ایستاده بود. من اما روی زمین نشسته بودم و به دستبندی که دور مچ دستم بسته بودند نگاه میکردم.
لطفا صبر کنید...
