پارت پنجاه و هشتم :
دور تا دورمان، روی سکوهای فلزی، پشت کانتینرها و بالای جرثقیلهای سقفی، دهها نفر اسلحههایشان را به طرف ما گرفته بودند.
نه راه فراری مانده بود و نه جایی برای پنهان شدن. حالا میتوانستم ببینم که ما را عمداً از هم جدا کردهاند. همه چیز برنامه ریزی شده بود. سپیدار و برفین را به سمت راهروی سمت راست بردند. نمیدانستم چرا اما حس میکردم عمداً من و سپیدار را از هم جدا کردند. من و زال را به
لطفا صبر کنید...
