پارت شصت و نهم :
پوریا خودش را روی صندلی چرمی راننده پرت میکند. بوی چرم سرد و هوای خفه داخل کابین، مثل دیوارههای یک تابوت تنگ به قفسه سینهاش فشار میآورد. سوئیچ را با خشونت میچرخاند و موتور با غرشی حیوانی بیدار میشود. پایش را با تمام خشم و استیصال تلنبار شده در جانش، روی پدال گاز میکوبد. لاستیکها روی آسفالت جیغ میکشند و ماشین با شتابی جنونآمیز از جا کنده میشود.
خیابانهای نیمهخواب
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
asma
0این فصل از داستان واقعا غم بی پایانی داره
۳ هفته پیشنرگس
0دارا از غم داداشش رفت:)از همه مظلوم تر و آسیب دیده تر پوریا بود💔
۳ هفته پیشنرگس
0وای پوریای مظلوم💔حتی برای آخرین بار آراد رو ندید..
۳ هفته پیشنرگس
0طفلی شیدا💔تو یه شب کل زندگیش از هم پاشید..بچه اش رو از دست داد..خدا لعنتتون کنه لیلا و شهریار
۳ هفته پیشنرگس
0وای آدم از ۱ دقیقه بعدش هم خبر نداره..دارا نمیدونست پوریا از اون در که رفت بیرون،دیگه قرار نیست هیچوقت برگرده:)
۳ هفته پیشمری
2واقعا رمان و پارت خوبی بود . جوری رمان رو نوشتید که تک تک احساسات شخصیت ها به آدم منتقل میشه . مگه میشد با این پارت اشک نریخت 😭😭
۱ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
واای عزیزمممم مرسییی😭❤️
۱ ماه پیشدریا
4دارا واقعا شخصیتی هس که شاید بقیه به خاطر بودنش ناراحت باشند و سعی کنند بهش بفهمونند زیادیه،ولی در اصل نبودش یه عذاب بزرگتره..حتی آراد هم دارا رو مقصر تموم بدبختی ها و دردسر هاش میدونست ولی زمانی که از دستش داد،عذاب کشید:))
۲ ماه پیشAysan
2وای نگین به معنای واقعی کلمه تک به تک کلمه ها رو حس میکنم ، واقعا با تک تک سلول هام هر احساساتی که شخصیت ها دارن تجربه میکنن رو میفهمم ، بی نظیر توصیف میکنی همه چی رو
۲ ماه پیشنفس
0من نمی دونم بعضی ها وقتی حالشون بده چرا رانندگی می کنند خوب پیاده روی کنید حالا نگاه کن هم پوریا ازبین رفت هم مادروپدروبرادرش داغ عزیز خیلی سخته
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1به نحسی و خوبی اعتقاد ندارم..ولی واقعا نحس بودی لیلا😂🥲زندگی همه رو نابود کرد
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1چقدر دردناک بود..واقعا از جلوی چشمم مثل یه فیلم گذشت..
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0مگه تارخ هم اونجا نبوده بود موقعه ی اون اتفاقا؟وای سناریو تغییر کرده یا من پارتی رو جا انداختم💔💔
۲ ماه پیشYana
6چقد دیدگاه شیدا نسبت به حضور دارا جالب بود برام اینکه سعی نمی کرد درمانش کنه یا از بین ببرتش فقط مثل پسر سوم خودش میدونست
۲ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
و این هم زیبا بود و هم دردناک✨️
۲ ماه پیشاکرم بانو
4گاهی وقت ها یه بغل ساده،یه حرف دل گرم کننده،چقدر میتونه مؤثرباشه،ولی ماازهم دریغش میکنیم
۲ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
چقدر زیبا گفتی بانو✨️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0و…خیلی زود دیر میشه💔