پارت هفتاد :

***
فصل هفتم: سرآغاز
زمان حال
از دید آرام

بوق... بوق... بوق...
صدای ریتمیک و کشدار مانیتور قلب، اولین چیزی است که پرده ضخیم تاریکی را پاره می‌کند. نمی‌دانم چند وقت است که در این برزخ صوتی گرفتار شده‌ام؛ جایی که فقط می‌شنوم، معلقم و هیچ تصویری وجود ندارد. حس زنده بودن دارم، اما تعریفی که از زندگی در این لحظه دارم، به تار مویی بند است؛ شبیه به نفس کشیدن زیر صدها لیتر آب می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aysan

    2

    احساس میکنم آرام با اینکه چیزی یادش نمیاد ولی هنوزم همون شخصیت خودشو داشت از پشت همه ی این فراموشیا🥲 بمیرم واسه دوتاتون ، واقعا نمیشه کسی رو تقصیر کار دونست انگار یه سری اتفاقات قطاری پشت هم ردیف شدن و وضعیت شد چیزی که الان هست..

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    3

    بازم خوبه همین که چشماش باز شد بقیش هم درست میشه

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    و به قول تارا توضیح دادنش خیلی سمه😂💔😐کاش تا قبل اینکه یادش نیاد نگه،معلومه که باهاش نمیمونه اگه بگه..البته اگر یادشم بیاد نمیمونه باهاش

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    کاش یادش نیاد..به قول یکی از کامنتا نفهمیدن بعضی چیزا بهتر از فهمیدنشونه..

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    چقدر جزئیات قویه..

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای حس میکنم تغییر کرده آرام..

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    واای..خیلی کنجکاوم بدونم وقتی یادش میاد همه چی رو واکنشش چیه

    ۳ هفته پیش
  • سعادت

    1

    امان از روزی که آرام از گذشته با خبر شود سپاس بانو عالی و بی نظیر 🌸🌸

    ۳ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    دورت بگردم بانووو✨️

    ۳ هفته پیش
  • سعادت

    0

    فدای داری 🌸🌸

    ۳ هفته پیش
  • قابلمه قرمه سبزی

    1

    واایی دلم برا ارام تنگشده بودد ذووقق

    ۳ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    وااای قابلمه قورمه سبزییییی دلم برات تنگ شده بودددد😭😭

    ۳ هفته پیش
  • Tara

    6

    اها راستی نگین جونم دستت طلا خوشگله این سه پارت خیلی غم انگیز و درام بودن ولی به معنای وافعی کلمه محشر🙃✨

    ۴ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    فدات بشمممم من🥹🥹

    ۳ هفته پیش
  • Tara

    2

    وایی مثلا فکر کن گونی برنج بیاد و آرام بیشتر از آراد به اون اعتماد داشته باشه و باهاش بره.. بعد با مهرداد ازدواج کنه و زمانی حافظه ش رو به دست بیاره که دو قلو های مهرداد و آرام کلاس اولن😭😂

    ۴ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    وات د... این دیگه چی بود🤣🤣

    ۳ هفته پیش
  • Tara

    4

    وایی یعنی الان چطوری توضیح بده خودش باعث اون تصادف شده؟ چطور بگه دو شخصیت داره؟ چطور بگه بابای خودش با مامان نامزدش ریخته رو هم؟

    ۴ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    هعی.

    ۳ هفته پیش
  • Tara

    2

    اره آرام جونم خیلیی زیباست🥺😂 اونقدر که یه دنیای رمان روش کراش زدن🎀

    ۴ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    منم روش کراشممم😭😭

    ۳ هفته پیش
  • مامان عسل

    1

    نگین جون عزیز خسته نباشید دست مریزاد به قلم زیبایت👏دیگه مغزم گنجایش این همه درد و ناراحتی آراد و دارا رو نداره ..نتونستن با آرامش زندگی کنن خیلی سخته 🥺🥺

    ۴ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    ممنونم بانووو... خوشحالم خوشت اومده🥹❤️

    ۳ هفته پیش
  • Tara

    2

    آرام؟ تنها اتفاق خوب این چند پارت به هوش اومدن توعه🙃

    ۴ هفته پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    دلم براش یه ذره شده بود :))

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️