طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و پنجاه و هشتم :
با حال گرفته روی پاف سفید مینشیند و کوسن سفید پشمیاش را بغل میگیرد؛ انگار هزار فکر روی سرش هوار شدهباشند به ناکجا خیره میشود و مدام پوست لبش را میان دندان میگیرد و از جا میکند.
تقهای به در میخورد که چشم از دیوار مقابلش میگیرد و برس را میان خرمن موهای سیاهش میکشد.
نوشین میان در نیمه باز میایستد:
- میگم مطمئنی نمیخواد زنگ بزنم خونشون مادرش رو خودم تلفنی دعوت ک
لطفا صبر کنید...
