طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و پنجاه و نهم :
پوست داخل لبش را میان دندان میگیرد و با حرص کتش را روی پیراهنش تن کرده و یقهاش را مرتب میکند؛ اما لبخند به آن صورت پر از تنفر گلویش را چنگ میاندازد:
- ساعت دوازده شبه نمیخوام مزاحمت ایجاد کنم!
کتونیاش را پا میکند و بلند میشود که یونس با پوزخند ابروهایش را بالا میفرستد:
- باشه پس منم میام پارکینگ یه چیزی تو ماشینم جا گذاشتم.
کنار ماشین میایستد و به بدنه نقرهای
لطفا صبر کنید...
