پارت صد و پنجاه و هفتم :

امیرحسین پوزخند می‌زند و از آسانسور بیرون می‌آید:
- من مثل تو با یه برخورد بد روی همه چی خط نمی‌کشم و یادم نمیره آدم مقابلم کیه!
آترا پلک روی هم می‌گذارد و پوفی می‌کشد.
- من هنوزم می‌خوام مثل قبل هوای همدیگرو داشته باشیم! درسته یکم بینمون شکراب شده ولی... .
آترا کامل می‌چرخد و مستقیم به صورت گندمی او نگاه می‌کند:
- ما هیچ‌وقت نه دوست بودیم نه هوای هم رو داشتیم؛ فقط دوتا ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اوهه،همین و کم داشتیم،مرضیه هم بالاخره زبون باز کرد 🥺

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!