پارت صد و پنجاه و هفتم :

امیرحسین پوزخند می‌زند و از آسانسور بیرون می‌آید:
- من مثل تو با یه برخورد بد روی همه چی خط نمی‌کشم و یادم نمیره آدم مقابلم کیه!
آترا پلک روی هم می‌گذارد و پوفی می‌کشد.
- من هنوزم می‌خوام مثل قبل هوای همدیگرو داشته باشیم! درسته یکم بینمون شکراب شده ولی... .
آترا کامل می‌چرخد و مستقیم به صورت گندمی او نگاه می‌کند:
- ما هیچ‌وقت نه دوست بودیم نه هوای هم رو داشتیم؛ فقط دوتا بÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اوهه،همین و کم داشتیم،مرضیه هم بالاخره زبون باز کرد 🥺

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️