طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و پنجاه و هفتم :
امیرحسین پوزخند میزند و از آسانسور بیرون میآید:
- من مثل تو با یه برخورد بد روی همه چی خط نمیکشم و یادم نمیره آدم مقابلم کیه!
آترا پلک روی هم میگذارد و پوفی میکشد.
- من هنوزم میخوام مثل قبل هوای همدیگرو داشته باشیم! درسته یکم بینمون شکراب شده ولی... .
آترا کامل میچرخد و مستقیم به صورت گندمی او نگاه میکند:
- ما هیچوقت نه دوست بودیم نه هوای هم رو داشتیم؛ فقط دوتا ب
لطفا صبر کنید...

م
1اوهه،همین و کم داشتیم،مرضیه هم بالاخره زبون باز کرد 🥺