پارت صد و پنجاه و ششم :

- آره آقا... .
دستش را داخل جیب شلوار مشکی‌اش می‌کند و چندین تروال دویستی کف دست او می‌گذارد.
- بگیر نیازت میشه...من امشب یه سر میام خونتون بازم براتون خرید می‌کنم... .
وفا که سر از پا نمی‌شناسد با خوشحالی شروع به تشکر می‌کند.
- فقط... .
دستش را روی شانه پایین افتاده وفا می‌گذارد:
- از این ماجرا عمو محمود چیزی نفهمه! اوکی؟
وفا سریع سر تکان می‌دهد. امیرحسین به گل‌های رز خÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    هنوز هیچی نشده نیکداد داره خودش عذاب می کشه از این پنهان کاری نسبت به آترا 🥺

    ۲ ماه پیش
  • م

    1

    باز یه تقشه ای سرهم کرده بعد شنیدن اون حرفا،بخصوص که حق سکوت هم داد تا کسب نفهمه چیزی شنیده 😠

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️