تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و دوم :
صدای بوق تلفن که قطع شد، سکوت توی خونهی مینو خانم حاکم شد.
مینو چند لحظه گوشی رو توی دستش نگه داشت.
انگار هنوز صدای نگران لیندا توی گوشش بود.
آروم گوشی رو سر جاش گذاشت.
گلبرگ هنوز همونجا ایستاده بود.
نه چیزی پرسید و نه حرفی زد.
اما از حالت صورتش معلوم بود ذهنش جای دیگهست.
مینو نگاهی به دخترش انداخت.
_گلی؟
گلبرگ پلک زد.
_Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
دقیقااااا
۱ ماه پیشمحیا
0رمان خیلی عالیه لطف تایم پارت ها رو بیشتر کنید ممنون میشم نویسنده جان
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم
۱ ماه پیشفرشته
0رمان خوب و داستان جالبی داره ولی پارتهای خیلی خیلی کوتاه کمی تو ذوق آدم میزنه
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
عزیزم خیلیم کوتاه نیستا حدش داخل اپ اوکیه شما چون دوس داری هی بخونی فکر میکنی کوتاهه
۱ ماه پیششبنم
0سلام خسته نباشید عالیست من عاشق خانوادهدارابم الهی دخترمون این وصلت رو قبول کنه در ضمن چرا قسمت پارت گذاشته شده متنش تکراری بود وچیز خاصی نداشت
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه
۱ ماه پیشفری
1پارتگذاری اخری یه جمله چند بار تکرار شده
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
جدی درستش میکنم
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فری
1به تفاوت رفتار یه مرد که به بلوغ فکری رسیده یه مرد نابالغ دقت کنید داراب در زلزله چجوری به همه آرامش داد و شاهرخ چی رفته شمال بدون اینکه به نتیجه رفتارش حتی برای مادرش فکر کنه. داراب برای زنی که هنوز تعهدی بهش نداره چگونه هست و شاهرخ درمقابل زنی که قول ازدواج داده و با او به زنش خیانت کرده چگونه