پارت شصت و یک :

لرزش زمین که کاملاً خوابید، کم‌کم نفس‌های مضطربشون هم آروم‌تر شد.

همسایه‌ها یکی‌یکی با گفتن الحمدلله و خدا رحم کرد به خونه‌هاشون برگشتن.

حاج یوسف نگاهی به آسمون انداخت و گفت:

_فکر کنم دیگه تموم شده...
داراب هم سر تکون داد.

_ان‌شاءالله.

زیورخانم دوباره دست گلبرگ رو گرفت و با همون مهربونی همیشگیش گفت:

_الهی هیچ‌وقت رنگ ترس نبینی مادر...
هÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    ولی حسم میگه بالاخره به شاهرخ برمیگرده یعنی شاهرخ نمیذاره که بره

    ۱ ماه پیش
  • فری

    0

    شوربختانه😩

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😭😭

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بخونیم ببینیم چی‌میشه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️