تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و یک :
لرزش زمین که کاملاً خوابید، کمکم نفسهای مضطربشون هم آرومتر شد.
همسایهها یکییکی با گفتن الحمدلله و خدا رحم کرد به خونههاشون برگشتن.
حاج یوسف نگاهی به آسمون انداخت و گفت:
_فکر کنم دیگه تموم شده...
داراب هم سر تکون داد.
_انشاءالله.
زیورخانم دوباره دست گلبرگ رو گرفت و با همون مهربونی همیشگیش گفت:
_الهی هیچوقت رنگ ترس نبینی مادر...
هÙ

لطفا صبر کنید...

محیا
0ولی حسم میگه بالاخره به شاهرخ برمیگرده یعنی شاهرخ نمیذاره که بره