تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و سوم :
صدای برخورد توپ سفید با توپهای رنگی، توی سالن بزرگ ویلا پیچیده بود
اما این بار مثل ضربههای قبلی دقیق نبود.
توپ با زاویهی اشتباه خورد به دیواره و فقط چند سانتیمتر با سوراخ فاصله داشت.
دوست شاهرخ که کنار میز ایستاده بود، با خنده چوب بیلیارد رو روی شونهاش گذاشت.
_نه...نه...
این دیگه اون شاهرخ همیشگی نبود.
شاهرخ صاف ایستاد و یه نگاه سرد بهش ا
لطفا صبر کنید...
