سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هشتاد و هشتم :
حیاط عمارت شلوغ بود.
صدای همهمه، ظرفها، خندههای مصنوعی، نگاههایی که یواشکی میچرخیدند سمت ما بود..
همین که یاور کنارم ایستاد، انگار موجی از نجوا بین جمع پیچید.
همه میدیدند.همه پچ پچ میکردند...
دست یاور آرام اما محکم روی کمرم نشست.
شورانگیز با آن قدمهای شمرده و گردن افراشته جلو آمد.
چارقدش را مرتب کرد، نگاهمان کرد و با لبخند نیشدا
لطفا صبر کنید...
