پارت صد و هشتاد و هشتم :


حیاط عمارت شلوغ بود.

صدای همهمه، ظرف‌ها، خنده‌های مصنوعی، نگاه‌هایی که یواشکی می‌چرخیدند سمت ما بود..

همین که یاور کنارم ایستاد، انگار موجی از نجوا بین جمع پیچید.

همه می‌دیدند.همه پچ پچ می‌کردند...

دست یاور آرام اما محکم روی کمرم نشست.


شورانگیز با آن قدم‌های شمرده و گردن افراشته جلو آمد.
چارقدش را مرتب کرد، نگاهمان کرد و با لبخند نیش‌دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!