پارت صد و پنجاه و سوم :

***

یک هفته انتظار برای دادن جواب به خواستگاری هم به سرعت گذشت؛ اما نه برای یونس که هر لحظه دخترش مقابلش رنگ می‌گیرد و آن لبخند، شور و شوق تمام ذهنش را آلوده کرده‌است.
موبایلش رو میز توالت سفید می‌لرزد و مدام اسم نیکداد خاموش و روشن می‌شود؛ گردن می‌کشد که با دیدن اسم او عجله به جان دست‌هایش می‌افتد و خط چشم کشیده‌اش کمی کج می‌شود.
- ای خدا بگم چیکارت کنه نیکداد!
گوش پاÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    نکبت همیشه هم حق به جانبه،خودت کدوم گوری بودی درست تربیتشون نکردی،به خود نحست رفتن هر رفتار غلطی داشته باشن 😠🙏🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️