پارت صد و پنجاه و دوم :

بعد از رساندن دایی حسین، با هر مدل بهانه‌ای نیایش و محمد را راهی خانه می‌کند؛ حالا خودش مانده و همان در بسته که اینبار قفل شده‌است!
کتش را روی مبل می‌اندازد و خسته روی کاناپه کرمی رنگ دراز می‌کشد؛ همینکه ساعد دستش روی پیشانی‌اش جا خوش می‌کند و چند قطره عرق راه شقیقه‌اش را پایین می‌رود؛ صدای باز شدن قفلِ در تمام ذهنش را مچاله می‌کند.
پلک‌هایش را روی هم می‌فشارد؛ اما گوش‌های

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    این منشی جدیدم زیادی هم سمجه هم زیادی احساس صمیمیت می کنه بی خود 😮

    ۲ ماه پیش
  • م

    1

    حال بدش بیشتر فکر کنم از حرف مرضیه باشه تا یادآوری شیوا،با این زندگی می تونه حالش خوب باشه 😔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️