طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و پنجاه و دوم :
بعد از رساندن دایی حسین، با هر مدل بهانهای نیایش و محمد را راهی خانه میکند؛ حالا خودش مانده و همان در بسته که اینبار قفل شدهاست!
کتش را روی مبل میاندازد و خسته روی کاناپه کرمی رنگ دراز میکشد؛ همینکه ساعد دستش روی پیشانیاش جا خوش میکند و چند قطره عرق راه شقیقهاش را پایین میرود؛ صدای باز شدن قفلِ در تمام ذهنش را مچاله میکند.
پلکهایش را روی هم میفشارد؛ اما گوشهای
لطفا صبر کنید...

م
1این منشی جدیدم زیادی هم سمجه هم زیادی احساس صمیمیت می کنه بی خود 😮