پارت صد و پنجاه و یک :

مقابل هم می‌ایستند و برای هم شاخ و شانه می‌کشند که تقه‌ای به در می‌خورد و یونس دست‌های عصبی‌اش را پایین می‌آورد.
آرمان گردن می‌کشد و به آن‌ها که مقابل هم ایستاده و لبخند می‌زنند، نگاه می‌کند.
- این شربت‌ها رو آوردم صحبتتون طولانی شد مامان گفت بیارم اینجا!
همین که با سینی پا داخل تراس می‌گذارد، یونس جلو‌ می‌رود:
- نمی‌خواد حرفمون تموم شد و ماهم میایم.
آرمان ابرویی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خب بالاخره موفق شد تا حدودی،ولی الان نمی دونم تو فکر نیکداد چی می گذره،با این عشق آیا دلش میاد آترا رو اذیت کنه 🤔

    ۱ هفته پیش
کپی شد!