طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و پنجاه و یک :
مقابل هم میایستند و برای هم شاخ و شانه میکشند که تقهای به در میخورد و یونس دستهای عصبیاش را پایین میآورد.
آرمان گردن میکشد و به آنها که مقابل هم ایستاده و لبخند میزنند، نگاه میکند.
- این شربتها رو آوردم صحبتتون طولانی شد مامان گفت بیارم اینجا!
همین که با سینی پا داخل تراس میگذارد، یونس جلو میرود:
- نمیخواد حرفمون تموم شد و ماهم میایم.
آرمان ابرویی
لطفا صبر کنید...

م
1خب بالاخره موفق شد تا حدودی،ولی الان نمی دونم تو فکر نیکداد چی می گذره،با این عشق آیا دلش میاد آترا رو اذیت کنه 🤔