پارت صد و پنجاه و یک :

مقابل هم می‌ایستند و برای هم شاخ و شانه می‌کشند که تقه‌ای به در می‌خورد و یونس دست‌های عصبی‌اش را پایین می‌آورد.
آرمان گردن می‌کشد و به آن‌ها که مقابل هم ایستاده و لبخند می‌زنند، نگاه می‌کند.
- این شربت‌ها رو آوردم صحبتتون طولانی شد مامان گفت بیارم اینجا!
همین که با سینی پا داخل تراس می‌گذارد، یونس جلو‌ می‌رود:
- نمی‌خواد حرفمون تموم شد و ماهم میایم.
آرمان ابرویی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خب بالاخره موفق شد تا حدودی،ولی الان نمی دونم تو فکر نیکداد چی می گذره،با این عشق آیا دلش میاد آترا رو اذیت کنه 🤔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️