آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست :
و نگاهش میخ دست مهکامه شد که روی دستگیره در مانده بود، آهسته در بسته شد و مهکامه سمت پنجره چرخید. خوب قهر کردنش را بلد بود و اینبار دستش بسته بود برای حرف زدن و عذر خواستن!
-سلین از دوستای قدیمی ستارس تو مهمونیا بود همیشه...منم چندباری دیدمش .
گوشه لبش را بین دندانهایش فشرد و کامل سمت او چرخید:
-هیچی بینمون نبود. فقط چندباری رفتیم بیرون و بعد دیدم اونی نیست که میخوام تمومش کردم هم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
