آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست :
و نگاهش میخ دست مهکامه شد که روی دستگیره در مانده بود، آهسته در بسته شد و مهکامه سمت پنجره چرخید. خوب قهر کردنش را بلد بود و اینبار دستش بسته بود برای حرف زدن و عذر خواستن!
-سلین از دوستای قدیمی ستارس تو مهمونیا بود همیشه...منم چندباری دیدمش .
گوشه لبش را بین دندانهایش فشرد و کامل سمت او چرخید:
-هیچی بینمون نبود. فقط چندباری رفتیم بیرون و بعد دیدم اونی نیست که میخوام تمومش کردم هم
لطفا صبر کنید...

دنیا
0واقعا دیدار خیلی احمقه مهکامه راست میگه به جوری گارد گرفت و عصبی شد هرکی بود میفهمید سلین راست گفته وگرنه چه لزومی داشت اینجوری عصبی بشه و هر بخواد توضیخ بدع تو پارتی هم همش نگاهشون بهم بود معلومه مهکامه شک میکنع باید اول میومد خودش توضیح میداد به اینجا نمیرسید دیگه🥺🤬🤬