تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و دوم :
در اتاقم رو بستم و خودم رو روی تخت انداختم.
بدنم خسته بود.ذهنم خستهتر.
اما هرچقدر چشمهامو میبستم، خواب به سراغم نمیآمد.
یک بار به پهلوی راست چرخیدم یک بار به چپ.
بعد کلافه دستم رو دراز کردم و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم.
_فقط پنج دقیقه...
همین را به خودم گفتم.
اینستاگرام رو باز کردم.چند تا استوری رد کردم.
یکی از دوستهام.یÚ

لطفا صبر کنید...

عسل
1خانم خزایی عزیز خیلی از پارتهای منظمتون ممنون متاسفانه اکثر نویسنده های این برنامه ارزشی برای خوانندگان قائل نیستن شما هم مثل چند تایی از دوستان نویسنده پارت گذاری منظم دارید رمانتونم هم عالیه من حتما همه کارهاتون رو دنبال میکنم