پارت پنجاه و ششم :

آن شب خواب به سراغم نیامد و ذهنم مثل شهری خاموش زیر باران بیدار ماند. نه به خاطر انبار و نه به خاطر معامله‌ای که قرار بود دو شب بعد در جایی دور از چراغ‌های شهر انجام شود؛ خطر برای من چیز تازه‌ای نبود و سال‌ها بود که با بوی خطر بیدار می‌شدم و با صدای نزدیک شدنش می‌خوابیدم. آدم‌هایی مثل من از مرگ نمی‌ترسیدند، بیشتر از این می‌ترسیدند که یک روز بفهمند تمام آن جنگیدن‌ها هیچ معنایی نداشته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!