تراشه مرگ به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و چهل و دوم :
وقتی از دانشگاه بیرون آمد، آسمان رنگ آبی نداشت.ابرهای تیره، تمام شهر را بلعیده بودند و باد خنکی میان درختان میپیچید.
یاسمین بیهدف در پیادهرو قدم میزد.
دانشنامهی فارغالتحصیلی را میان دستهایش گرفته بود؛ اما نگاهش روی هیچچیز نمیماند.
حنانه و آنا اصرار داشتند بعد از مراسم، سه تایی به کافهای بروند و جشن بگیرند؛ اما به بهانهی خستگی، قرار را به هم زده بود.
تمام
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لاله
0چرا این بشر این قدر غده.مگه فقط تو بابات از دست دادی؟بقیه هم عزیزانشون از دست دادن
۱ ماه پیشRoghayyeh
0درسته پدرتو از دست دادی و غم بزرگی داشتی ولی کاش میزاشتی دختری که عاشقش شدی و عاشقش کردی آرومت میکرد
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😔😔😔
۳ ماه پیششیرین
1آخیش بالاخره همدیگرو دیدن ممنون نیلوفر جون خیلی پارت خوبی بود
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی💋❤️
۳ ماه پیشپرنیان
2طبیعیه منتظر بودم شاهین بگه بیمار اتاق شماره ۴ 😂😂😭
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
شاید باورتون نشه،ولی منم موقع نوشتنش منتظر بودم شاهین بگه بیمار اتاق ۴...ولی خب گفتم یه سال گذشته..یه تغییر و تحولی در رفتارش باید ایجاد بشه🤣🤣🤣
۳ ماه پیشنادیا
0😂😂واقعا منم همین انتظارو داشتم
۳ ماه پیشمحیا
0عالی بود ممنون ازت ❤️ ❤️ 🩵🩵💜💜ولی حیف😭💔
۳ ماه پیشSomebody
0وایی چقدر رمانتیک بود این پارت🥲برای جفتشون همزمان هم خوشحالم هم ناراحت
۳ ماه پیشهانیه
2آخیی!چه رمانتیک🥹🥲 ولی شاهین هم حق داشت! نداشت؟ ممنون بابت پارت نیلوفر جان 💫✨
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله حق داشت🥲❤️
۳ ماه پیشترنم
1آخی چه قشنگ و رمانتیک خیلی خاص بود اونم تو روز بارونی به به😍
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۳ ماه پیشترنم
1پارت عالی و خفن بود خیلی خوشحال شدیم خسته نباشی نیلوفر جون💙
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بوس بهت قشنگم❤️
۳ ماه پیشترنم
1حس میکنم کارکتر های یاسی و شاهین خیلی بزرگ و پخته تر شدن مخصوصا شاهین همش حس میکنم کلی عوض شده
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
موافقم😍❤️
۳ ماه پیشترنم
1شاهین چرا نگفت نتونست بیاد در خونه اش نکنه دلیل خاصی داره؟فکر میکنم پارتای بعد خودش بگه
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
در اصل خودش نمیخواست بره...به خاطر اتفاقاتی که افتاده و..
۳ ماه پیشاکرم بانو
1یاسمین هم بااون قلب مهربون ومعصومش خیلی دوست داشتنیه.. خوبه که باز بهم رسیدن
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️👌🏻👌🏻 یاسی واقعا یه کاراکتر پاک و معصوم بود
۳ ماه پیشپرنیان
2جای یاسی و شاهین عوض شده اون روز پشت در شاهین یاسی رو نگه داشته بود هی حرف میزد یاسی چیزی نمیگفت حالت برعکس آخی یاسی تو این یه سال فهمیده عاشق شاهین شده دوتا جمله گفتم ۵ بار گفتم یاسی 😂
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا❤️😍 و اینکه به هرحال یاسی و شاهین مدتها کنارهم بودن...اینکه یهو بذاره بره، خیلی برای یاسی سخته🥲
۳ ماه پیشآمینا
2یاسمین نمی خواست بغلش کنه ها فقط میخواست مطمئن بشه شاهین اومده و واقعی😉😉😅🥰😍🤩😍😇
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقاااا😁😁❤️❤️ وگرنه یاسی با هرگونه برخورد فیزیکی مخالف بود🤣
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0شاهین در ظاهر خیلی مغرور و غد بنظر میرسه ولی از درون خیلی شکننده است خیلی آسیب دید مرگ یامور مرگ همایون و نداشتن یاسمین.خوبه که برگشت