پارت پنجاه و چهارم :
«ملورین»
با سرفهای خشک چشم باز کردم و طعم تلخ دود را دوباره در گلویم چشیدم؛ طعمی که انگار از میان شعلهها جان سالم به در برده بود تا در اعماق سینهام لانه کند و هر نفس را به یادگاری زهرآلود از آن جهنم بدل سازد. چند لحظه طول کشید تا سقف چوبی بالای سرم از میان مه سنگین دیدگانم بیرون بیاید و تیرهای تیرهاش از هم جدا شوند و شکل بگیرند. نور کمرنگی از جایی بیرون قاب پنجره به درون میخزی
لطفا صبر کنید...
