پارت یازده :

دوغ سنتی را یک نقس سر کشید و لقمه نان چرب و کبابی که خشایار برایش گرفته بود را داخل دهانش چپاند.
خشایار با دهان نیمه پر گفت:
-مهکامه خبر داره از کارت؟
ابروهای پرپشتش را بالا انداخت و لقمه چرب دیگری گرفت:
-کامل بهش نگفتم چه قدر پول خرج کردم ولی یه چیزایی میدونه... .
و سمت خشایار چرخید:
-تو چی به دلان گفتی؟
خشایار وسط سر کشیدن دوغ، پوزخندی زد که سبیل کوتاه و سیاهش کمی سفید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شایان و ستاره در رمان آخرین پنجره هم هیچ شایان و ستاره
تصویر شخصیت پندار در رمان آخرین پنجره هم هیچ پندار
تصویر شخصیت سلین در رمان آخرین پنجره هم هیچ سلین
تصویر شخصیت سروش در رمان آخرین پنجره هم هیچ سروش
تصویر شخصیت مهکامه در رمان آخرین پنجره هم هیچ مهکامه
تصویر شخصیت دیدار در رمان آخرین پنجره هم هیچ دیدار
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلی

    1

    من بالاخره اشتراک این رمانتون هم گرفتم خیالم راحت شد. شانس ما همیشه یکی مثل خشایار نسیبمون میشه تیغمون میزنه دیدار چه قدر فهمیدس واقعا خوش به حال مهکامه هم خوشتیپه هم اقاست خیلی این رمانتون رو هم دوست دارم پر از حس خوبه و واقعیه برام عالیه خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️