پارت پنجاه و دوم :
لباسهای تیره پوشیده بودند. عدهای ماسک داشتند و دو نفری ماسک نداشتند. چشم ریز کردم آن دو نفر همانهایی بودند که در انبار گیرشان انداخته بودم. حرکتهایشان هماهنگ بود. حرفی نمیزدند. مثل آدمهایی که برای کشتن آمدهاند، نه تهدید کردن. یکی از آنها مستقیم به سمت کسی که به ما کمک کرده بود، حمله کرد. دیگری به طرف من آمد. ملورین هنوز روی شانهام بود. مجبور شدم او را روی زمین بگذارم. با احتی
لطفا صبر کنید...
