تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
انگار میخواست یه چیزی بگه... یه چیزی که توی گلوی مردونه و مغرورش گیر کرده بود و بیرون نمیاومد.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
اونقدر عمیق که برای اولین بار بعد این دو سال، ته اون نگاه وحشیش، یه شکست لعنتی دیدم.
و همون بیشتر داغونم کرد.
شاهرخ خیلی آروم زبونشو روی لبش کشید و خندید... اما این بار اون خنده، بوی همیشگیِ غرور نمیداد.
بوی خستگی میداد.
بوی مردی که داشت زور میâ

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0نمیدونم چرا این پارت برام پر از بغض بود🥲