پارت بیست و هفتم :
از بین صندلیها سرمو بردم عقب و به آرس نگاه کردم.
تو تاریکی نمیشد چیز زیادی دید، فقط متوجه شدم که دستش رو گذاشته رو بازوی تیر خوردهش.
آروم پرسیدم:
- زخمش خیلی عمیقه؟
سری بالا انداخت و گفت:
- نه، گلوله از کنارش رد شد، فقط خراش برداشته.
ویل با طعنه گفت:
- منو باش فکر کردم داری میمیری، بچه سوسول!
- ویل!
هشدار آمیز صداش زدم که شونه بالا انداخت و همونطور که نگاهش ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
منم عاشقتونم:))🫶🏻
۲ هفته پیشSherwood
0بکش کنار مرد گنده، کاتا مال ویله:))
۲ هفته پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🫣
۲ هفته پیشترنم
1خوب شد ویل این صحنه رو ندید چون خیلی حسوده😂
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣
۲ ماه پیشترنم
0آرس عزیزم بالاخره کم کم اعتراف میکنه ای جان خیلی دوست داشتنیه این پسر
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🤗
۲ ماه پیشصبا
1دختره دیونه. پارچه لباس دست زخمی طوری کشیده صورتش مچاله شده خوشششم بیاد🤣🤣
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
باید هر کاری ملکه میکنه خوشش بیاد😔
۳ ماه پیشبهرامی
10حالا جدا از شوخی تا اینجای کار که آرس بهترین انتخابه قبلاً هم گفتم از لحاظ گذشته با کاتالینا می تونه همدردی کنه♥️🫠
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
درسته آرس هم گذشته تاریکی داشته اما ما از گذشته ویل خبر نداریم👀 (خود ویل هم تو این پارت اشاره کرد)
۳ ماه پیشبهرامی
1بله اینم هست ولی من فعلاً اخلاقیات آرس دوست دارم (به جز شیپ خودم و کاتا جونم )😍 فعلا آرس و کاتا دلشون قیلی ویلی بره برای هم تا ببینیم بعداً چی پیش میاد (البته به لطف قلم زیبای شما💐🌹🌷🌺🌻🥰
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
قربونت برم خانومیییی
۳ ماه پیشAyriana
2اصلا اهمیت داشتن اگه بدون دلیل باشه میچسبه.. با دلیل که حال نمیده😔
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
بیدلیل یعنی عشق😔
۳ ماه پیشAyriana
2خودت برام مهمی، برام مهمه حالت خوب باشه🥹🥹🥹 مرتیکه سگ با اون زبون قشنگت بمیری الهی😭
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥹😭 من بودم مخم زده میشد، حالا کاتالینا فقط قلبش تند زد😔🤣
۳ ماه پیشAyriana
1وای وای حرف شوهرم شد من هول کردم.. بچم ببین انقدر که آتیش زدنش قشنگهه تو ذهن کاتا مونده😔
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
آتیش فقط آتیشای دیگو😔 (همون لحظه ویل که عروسی کاتا رو آتیش زده: من برای شما جوک هستم؟!)
۳ ماه پیشAyriana
1بخور مرتیکه بعدشم هسته اشو تف کنن.. اون موقع که اون زنیکه چنگکی رو نشون میدادی که بیاد دستای کثیفشو به دخترم بزنه باید فکر اینجاهاشو میکردی.. ایشش حالا هم برو کنار بزار قلب بانو میخواد برای آرس بتپه ای بتپهه😔✨
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
البته لازمه بگویم که آرس از قضیهی حرفایی که رامونا به کاتا زد خبر نداشت و اگر هم خبر داشت قطعا جلوی رامونا رو میگرفت
۳ ماه پیشAyriana
1اوه اوه آرس خوشش اومده.. چه پرژکتوری هم روشن شد تو چشماش حالااا یکی ویل حسود و بگیرههه حیحی😔
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
وایی جدی ویل خیلی حسوده😭😂
۳ ماه پیشAyriana
0وای نانا...ویل و ببین چه حرفایی میزنه😭✨
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
😭✨
۳ ماه پیشAyriana
1وای وای خیلی خوبن سگ تو روحشونن.. تو این وضعیت یکیشون سگه اون یکی گربه هیچکدومم پاچه اون یکیو ول نمیکنن😂😭
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
به هم نپرن اموراتشون نمی گذره🤣😔
۳ ماه پیشAyriana
1ذهن سیبیل پسندم داره مثل چی این دوتا شل مغز و شیپ میکنه.. آتنا یه آرویلمون نشه؟😔
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
آرویل🛐🛐🛐 خیلی خفنههههه
۳ ماه پیشAyriana
1عشقای بزرگ اصولا با دشمنی شروع میشن.. مثل آرس و ویل😔✨
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
وایی کاش سناریو یه جوری بود ازشون ساید استوری مینوشتم🤣🛐
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sherwood
0عاشقتونم که جواب میدین:))