پارت صد و بیست و هشتم :

سوزش اشک داخل چشمانم،گویایی سوختن دلم بود،یادآور تمام گذشته ی خودم و فرمان،ازدواج فرمان،ازدواج من،گند کاری های شهریار و لادن،این اشک بخاطر تمام بدبختی هایمان.
فرمان از چشمانم غافل نشد،سریعا گفت
-داری گریه میکنی توژال؟مگه من مردم دیوانه،زمان گریه دیگه تموم شده،از الان به بعد تا آخر عمرت باید بخندی عشق فرمان
میان نفس زدن هایم،"خدانکنه ای"زمزمه کردم
با حرف های قلمبه سلمبه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️