نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و سوم :
از روی مبل بلند شد دستی روی شانه ام زد
-خیلی خب پسرم امیدوارم که همین باشه که میگی،من بهت ایمان دارم،پسر اردشیر یکی لنگه ی شهریار نیست قطعا
صدای بابا همش توی سرم پلی میشد اون گفت من شبیه شهریار نیستم واقعا نبودم؟؟
یا داشتم به کسی بدتر از شهریار تبدیل میشدم؟
قلبم را سایه های نفرت پوشانده بود و وجودم تیره گشته بود
به مانند رباطی میماندم که تمام سیستم های مغزش را کسی در اخØ
لطفا صبر کنید...
