پارت شصت و پنجم :

کیف دستیی که دمه آخر مامان سریع به دستم ‌رساند را روی مچم انداختم و پیاده شدم.انسان فضولی نبودم اما هرکس هم جای من باشد کنجکاو میشد تا دلیل این حال دشمنش را بداند!
با یادآوری دیشب ، قول و قراری فرمان داشت برای بچه دار شدن قلبم فشرده شد ولی طولی نکشید که رادار های مغزم فعال شدند! دیشب چه شده بود که لادن را بهم ‌ریخت؟
از عمد قدم‌هایم ‌را تند اما بی‌صدا برداشتم تا بلکه چیزی بشنوم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️