نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و پنجم :
کیف دستیی که دمه آخر مامان سریع به دستم رساند را روی مچم انداختم و پیاده شدم.انسان فضولی نبودم اما هرکس هم جای من باشد کنجکاو میشد تا دلیل این حال دشمنش را بداند!
با یادآوری دیشب ، قول و قراری فرمان داشت برای بچه دار شدن قلبم فشرده شد ولی طولی نکشید که رادار های مغزم فعال شدند! دیشب چه شده بود که لادن را بهم ریخت؟
از عمد قدمهایم را تند اما بیصدا برداشتم تا بلکه چیزی بشنوم.
لطفا صبر کنید...
