نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و چهارم :
تیام اینبار با صدایی که از آن دلشوره و اضطراب بیداد میکرد گفت:
-توژال این اخرین آوانسی بود که خدا بهت داد.
چرا باز میخوای برگردی به اون خونه؟ میخوای دستی دستی بچتو بکشی؟
یادت رفته زجههای دیشبتو؟ بیخیال این بازی شو . ته این بازی برنده نداره!
پیرو حرفش مهربانو اضافه کرد:
-بخدا قلب منم دیگه طاقت نداره ، دفعه دیگه اگه جز زایمان من تورو رو تخت بیمارستان ببینم ، بخدا به جون شم
لطفا صبر کنید...
