پارت شصت و سوم :

-حتی یه چیزی بهت بگم ؟
بچه‌ات به شدت جون دوسته!
مثل کنه به مامانش چسبیده و اصلاً حاضر نیست که حالا حالاها بیرون بیاد.
با هر کلمه دکتر قند تو دلم آب می‌شد.حس می‌کردم انگار برای اولین باره که مژده حامله بودنم را گرفتم....
این بار اشکانی که پایین می‌ریختند از سر بیچارگی نبود بلکه اشک شوق بود.
سرشار از شوق و ذوق به خاطر زنده بودن جنینم ، انقدر دستم را روی شکمم میکشیدم که هیچ متÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️