نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و سوم :
-حتی یه چیزی بهت بگم ؟
بچهات به شدت جون دوسته!
مثل کنه به مامانش چسبیده و اصلاً حاضر نیست که حالا حالاها بیرون بیاد.
با هر کلمه دکتر قند تو دلم آب میشد.حس میکردم انگار برای اولین باره که مژده حامله بودنم را گرفتم....
این بار اشکانی که پایین میریختند از سر بیچارگی نبود بلکه اشک شوق بود.
سرشار از شوق و ذوق به خاطر زنده بودن جنینم ، انقدر دستم را روی شکمم میکشیدم که هیچ متÙ
لطفا صبر کنید...
