نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و دوم :
من در این روزهای پر از حادثه ، به ورجه وورجه کردنهای پسته شیطونم عادت کرده بودم. دلواپسی در قلبم کمین کرد و تمام ادراک حسیم را فرا خواند تا منتظر حرکتی از پسته بمانند.
اما دریغ از تکان و جنبشی!نگرانی آهسته آهسته به سویم قدم برداشت و نفسم را تنگ کرداما بخاطر گذراندن همچین روز سختی ، نمیشد مامان را بیدار کرد...پس خودم را با گمان خواب بودنش گول زدم و چشم روی هم گذاشتم.
__
نیمههای
لطفا صبر کنید...
