پارت شصت و دوم :

من در این روزهای پر از حادثه ، به ورجه وورجه کردن‌های پسته شیطونم عادت کرده بودم. دلواپسی در قلبم کمین کرد و تمام ادراک حسیم ‌را فرا خواند تا منتظر حرکتی از پسته بمانند.
اما دریغ از تکان و جنبشی!نگرانی آهسته آهسته به سویم قدم برداشت و نفسم را تنگ کرداما بخاطر گذراندن همچین روز سختی ، نمیشد مامان را بیدار کرد...پس خودم را با گمان خواب بودنش گول زدم و چشم روی هم گذاشتم.
__
نیمه‌های

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️