نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
اون شکایت من از توعه.
پروانه طبابتتو باطل میکنم فقط صبر کن ببین.
فرمان انگشتش را درهوا تکان میداد و تهدید میکرد که ناگه چشمش به توژال خورد....!!!
همهچیز را رها کرد و به مقصد توژالش قدم برداشت.
دیگر این زن را نمیشناخت...براستی این زن همان جان و نفسش بود؟
از روی تخت کیف توژالرا برداشت و بر تخت سینهاش کوبید:
-جمع کن بند و بساطتو میریم.
امان پاسخ نداد ، مچ ظریف دخترک
لطفا صبر کنید...
