پارت نوزده :

-اگه اونجا برید برای زندگی دیگه زیرنظر شهریار قرار میگیری. یه روزم نمیتونی از خونه دور بمونی !
-چاره ندارم مامان مهر. خودمم راضی نیستم از این وضعیت.کم مونده تا خلاص‌شم ازشون، روزای آخریه که دارم تحملشون میکنم.
مهربانو و فرمان بی‌خبر از وجود من داشتند گفت‌و‌گو میکردند بدون اینکه شاهد نابود شدن من باشند. فرمان عزم رفتن به خانه شهریار را داشت؟ میخواست با زنش تنها زندگی کند؟
دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️