پارت بیست و پنجم :

کیوان، پس از مکثی کوتاه، دوباره به جلو قدم برداشت. نفس عمیقی کشید و با صدایی که ترکیبی از جدیت و اندوه بود، گفت:
_بهتره فراموشش کنی، تابان.
تابان با ناباوری بهش خیره شد.
_چی... چی رو فراموش کنم؟
کیوان با تلخی لبخندی زد:
_از کاوه برای تو عشق و مرد درست نمی‌شه. چشماتو باز کن و با حقیقت رو به رو شو، لطفا...
دستش را به سمت شانه‌ی تابان دراز کرد، اما انگار نیرویی نامرئی او را مت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!