ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و دوم :
کیوان نیمخندهای کرد:
_کجا بریم آخه؟ نصف شهر تعطیله، نصف دیگهش پر از نظامی و مأمور.
شاهین گفت:
_اه، سرهنگ جان، ما که تو جنگ جهانی زنده موندیم، از یه چند تا نگهبان نمیترسیم!
بیا، یه کافهی کوچیک پایین میدان توپخونه هست.
نوازندهی روسی داره، صدای ویالونش تا پادگانم میرسه.
جمعِ افسرها و چند تا پیرمرد بازارین. شبیه رستورانه اونجور که زن و مرد جدا مینشینن و
لطفا صبر کنید...
