ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت بیست :
کیوان، همانطور که دستش روی پیشانیاش تکیه داشت و نفسهایش سنگین بالا و پایین میرفت، سعی کرد صدایش را کنترل کند.
سرش هنوز از حرف مادرش تیر میکشید، انگار چیزی درونش به جوش آمده باشد
با مکثی کوتاه گفت:
_باشه مادر… فعلاً اصلاً نمیخوام تو اوضاع مملکتم به ازدواج فکر کنم. ولم کنین با این حرفا. اگرم یه روزی، یه روزی فکر کردم بهش،قطعاً به دختر دایی فکر نمیکنم. ژینوس… مثل خواه
لطفا صبر کنید...
