ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت هفده :
تابان هنوز انگشتش روی زنگ خانه بود که
صدای بستن در شورلت و بعد قدمهای سنگین و بعدم حضورِ کیوان، دقیقاً کنار شانهاش را حس کرد...
تابان با عصبانیت ناگهانی برگشت:
—کجا؟؟
چشمهایش تیز شد.
— لطفاً برو. نمیخوام ببینمت. نمیخوام نزدیکم باشی.
کیوان سرش را کمی خم کرد،
فقط به او خیره شد، با همان آرامشِ مردانهی اعصابخوردکنش گفت:
—نمیدونستم برای اومدن به خونه
لطفا صبر کنید...
