ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
تابان نگاهش را دوخته بود به شیشهی خیسِ ماشین. باران روی شیشه میلغزید و هر قطرهاش انگار ادامهی اشکهای او بود. با دستان لرزانش روی صندلی چنگ زد.
—ولی آرزوی من نیستی. هیچوقت نبودی کیوان
کیوان سرش را کمی چرخاند. نگاهش آنقدر آرام، آنقدر مطمئن بود که انگار نه تهدیدی شنیده بود، نه نفرتی.
چانهاش را بالا گرفت و صدایش را پایین آورد و جدی گفت:
— میشم نگران نباش.
این ر
لطفا صبر کنید...
